ترس، نااميــدی، درماندگی، تنهایی و… تصــــویر آخرین لحظههای مصرف ما را تشــکيل می دهد. درســت شــبيه زندگی در سردابی تاریک و نمور که با دیواری از ترس ما را در خودش زندانی کرده است. تنهایی مــی توانــد آخرین نقطــه درد بــرای گرفتــاران در پنجه بيماری الکليســم باشــد. فرقی نمی کند که ســرنگ به دســت در پســت ترین نقطه زمين نشسته باشــيد یا با یک گيلاس مشروب در سرسبزترین فلات های جادویی این ســرزمين. چيزی که آن لحظه حس میکردیــم فقط حس ســنگين و هولناک انــزوا و تنهایی بود. حســی که وجود همه ما را در روزهــای آخر مصرف فــرا گرفته بود. دیگر نه انگيــزه ای برای لذت بــردن و خندیدن داشــتيم و نه درد و آلام دیگران حــس تاثر و تامل و گریســتن را در ما بــر میانگيخت. خســته شــدن از چنين شــرایطی نقطه عطــف همــان لحظهی طلایی بود. وجود بیغرورمان پذیرای اتفاقی تازه شــد. خواســته یا ناخواســته، آگاهانه یا از ســر عدم آگاهی، یــک نفر را صــدا زدیم. از یک نيــروی برتر از نيــروی خودمــان کمک خواســتيم. گفتيم دیگر بس اســت، نمیتوانيــم… اگر هســتی خودت را نشــان بده. بالاخره اتفاق افتاد. و در کوران ماجراهای ســياه همان سرداب تاریک و نمــــور، از لابهلای دیوار قطور ترس، روزنهای از اميد پدیدار شــد.

نوری بــه روشــنایی خورشــيد و بــه زیبایــی روزهــای ابتدای تغييــرِ چهــار فصــل ســال اطــراف مــا را در برگرفــت. مــا نيز همچــون طبيعــت فصل جدیــد زندگی مــان را جشــن گرفتيم. برایمان مســيری نو ســاخته شــد و انگار دوبــاره در یــک دنيای جدید بــه دنيا آمدیم و قدم به مســيری تجربه نشــده گذاشــتيم. قدم بــه ســرزمينی که حتــی اســمش را هــم نشــنيده بودیم. “ســرزمين انجمن الکلی های گمنــام”، ســرزمين روح و معنا. چه دلنشــين بود اولين حســی که لمس کردم. دیگر تنها نيستم. و چه زیبا بــود اولين جملهای کــه گفتند: «خوش آمدی دوســت من.» – دوست! من؟ خدایــا شــکرت! حــالا دیگــر انــرژی، شــجاعت، اميــد و عشــق در لایــه لایــه زندگيــم جاری شــده اســت. دیگــر تنها نيســتم. حــالا میتوانــم تصویــری از آرامــش را تجســم کنم. آرامشــی کــه فقــط در آغــوش انجمن مــی شــود پيــدا کرد.
امير از مشهد